بیست
شوشو (!!! خب عزیزم بگو همسر یا شوهرم, شوشو چیه آخه؟؟؟؟)
خانمی
گلم
خانمم
این سه کلمه ی آخر رو کلا دوست ندارم حتی از مردها بشنوم بعد تصور کنید یه زن با صدای نازک و عشوه اینجوری صداتون کنه
ایییییییییییییییییییش
شوشو (!!! خب عزیزم بگو همسر یا شوهرم, شوشو چیه آخه؟؟؟؟)
خانمی
گلم
خانمم
این سه کلمه ی آخر رو کلا دوست ندارم حتی از مردها بشنوم بعد تصور کنید یه زن با صدای نازک و عشوه اینجوری صداتون کنه
ایییییییییییییییییییش
خوشبختیهای یک دختر
!
بعد ببینم خوشبختی ای که ازش حرف میزنن چجوریه؟ اینایی که اسم وبلاگشون هست خوشبخیتم و خوشبختم و من و خوشبختی و خوشبختیهای من و ... آیا واقعا خوشبختن؟؟؟
حرص میخورم و خودم رو اذیت میکنم.
دلم یک پست خاله زنکی حسابی میخواد!
دادش عزیز بنده در دوران تجرد هر توهین و تحقیری که امکانش داشت رو به من ارائه میدادند. یک بار هم برای حسن ختام حرفاشون فرمودند من میخوام زنی بگیرم که هیچ شبیه تو نباشه
دقیقا هم همینکار رو کرده. ولی دختری که شبیه من نباشه لزوما دختر خوبی نمیشه! آداب معاشرت که شکر خدا صفر. یه احوالپرسی ساده رو بلد نیست. 10 سال کوچگتر از سنش رفتار میکنه. توی جمع پشت به همه میشینه گیم بازی میکنه!! با لپتاپ یا موبایل (جالبه سر همین گیم بازی کردن چقدر داداش خان من رو مسخره میکرد).
با اخلاق بچگانش فقط قهر کردن رو بلده. از اون ور هم قبل ازدواج ادعای کدبانو بودنش گوش ما رو کر کرده بود. از کدبانو بودن فقط ظرف شستن رو بلده. به نظر من زن میتونه توی خونه ش ماشین ظرفشویی داشتهب اشه و کدبانو باشه. مگه کدبانو بودن به کارگری کردن و ظرف شستن هست؟
انقدر دلم از این ادعای کدبانو بودنش خونِ. همش هم ادعاهای داداشم بود برای اینکه تو ازدواجش کسی نه نیاره. اولین باری که رفتم خونه شون با اینکه با اطلاع و دعوت رفته بودم از به هم ریختگی خونه شوکه شدم. خونه ی یک ماهه عروس باید اونجوری باشه؟ شیر روشویی و سینک همه آهک بسته. روی اجاق گاز پر از لکه ی غذای سر رفته و سوخته
جالبه که جهیزیه هم تعطیل. یعنی کل وسایل درشت رو داداش خان جان متقبل شدند. داداش خان جان هم فکر کردند اگر هر چیزی رو گرون ترین و آخرین مدلترینش بخرن لابد خوشبختتر میشن. این شد که اجاق گازشون دو تومن شد. خنده داره.
میدونم اگر کسی بخونه میگه جون خودت مجردی حسودی میکنی :) احتمالا درسته. حسودی کردن هم داره. دختری که واقعا هیچ صفت قابل قبول و قابل دفاعی نداره بیاد و انقدر هم ادعا رو سر ما داشته باشه. تازه با این سن (بالای سی, هم سن منه) بعد ازدواجش یادش افتاده بره دانشگاه. گواهینامه بگیره. بره کلاس زبان.
جالب اینجاست که قبل ازدواح وقتی مامان به داداش گفت تو که برات تحصیلات مهمه زن بدون تحصیلات نگیر گفت همین هستیا, تحصیل کرده. مگه آدمه؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا الان به زور زنش رو فرستاده دانشگاه
خانم هم 4 سال قراره مشغول خاله بازی درس خوندن بشه. با سن بالای اینا باید زودتر بچه دار شن ولی ...
خونه ی پدرش دقیقا داشته چیکار میکرده خدا میدونه!!
تو این 1 سالی که ازدواج کردن تازه یادش افتاده بره سراغ این چیزا. خب پول توی دست و بالش دیده.
از همه جالبتر اینه که داداش بهش گفته برو دماغت رو عمل کن و گونه بکار!!!!!!!!!!!!!!!!! خب بابا جون از اول میرفتی یکی رو میگرفتی دو تا صفت مورد قبول برات داشته باشه.
هر وقت عکس میگیرم میگه من تو این عکس بد افتادم فک کج افتاده و من بدعکسم و دهنم باز افتاده و اخمو افتادم. بعد هم حرص میخوره و میگه هستیا چه شانسی داری خیلی خوش عکسی. خب عزیز دلم تو هم یه ذره لبخند بزن تو عکس انقدر زهلمگدمیش نباش!!! تو هم خوش عکس میشی
باور کنید راست میگم
وقتی میان خونه ی ما هشتاد درصد مواقع با هم قهرن. یه بار رفتم خونه شون آنچنان دعوایی جلوی من کردن از خجالت مُردم.
این بود اون ازدواج ایده آلت؟؟؟ اون همسری که تو ذهنت داشتی این بود؟؟
بعد ازدواج اینا نگاهم به ازدواج خیلی تلختر و سیاه تر شد. آخه اینم شد زندگی؟؟؟ مگه فقط به پول خرج کردنه؟؟؟
به هم سن و سالای خودم که پس انداز خوبی دارن
که مثل من دسترنج خودشون رو هدر ندادن و باد هوا نکردن
بعد این همه سال کار کردن حتی یک میلیون تومان هم پس انداز ندارم
انگار پولم توی اون شرکت لعنتی هیچ برکتی نداره (در گیر کار خلاف یا حروم خوری نیستیم خدای نکرده, ولی نمیدونم چرا؟ چرا این وضعه)
پول یه پشتوانه ی بزرگه
هر وقت کمی پول توی دست و بالم بوده احساس قدرت کردم
هر وقت بی پول میشم میترسم و میترسم و میترسم
چرا من اینجوری ام؟ هم سن و سالام اگه خونه نخریدن حداقل یه ماشین رو خریدن, من چی؟؟ روزی 10 ساعت سر کارم!! 7 صبح از خونه میزنم بیرون و 7 شب برمیگردم, خسته و کوبیده و داغون, آخرش هم هیچی به هیچی, انقدر حقوقا رو دیر میدن که همش پیش پیش خرج شده,
تغییر شغل هم برام خیلی سخته, خیلی
وقتی اون نیست کدبانو میشم
فرز و چابک
عین یه همسر نمونه, هر چند همسر کسی نیستم
عین یه مادر مهربون, هر چند مادر کسی نیستم
فرزو چابک میشم
هرروز آشپزی میکنم
هر هفته خونه رو عین دسته ی گل مرتب میکنم
صبح به موقع بیدار میشم
کم میخورم و حواسم به غذام هست
ولی وقتی اون میاد
وقتی از مسافرت برمیگرده
توی خودم فرو میرم
ساکت میشم
دست و پاچلفتی و شلخته میشم
خرابکاری میکنم
موقع غذا هم زدن غذا میپاشه روی گاز
سرم داد میزنه
ظرفا موقع جابجا کردن به هم میخورن و صدا میدن
داد میزنه
حق داره
اینجا آشپزخونه ی اونه
دوست نداره من تو آشپزخونه اش باشم
بارها بهم گفته هرکاری میخوای بکنی برو توی خونه ی خودت بکن
هر غذایی میخوای بپزی برو توی خونه ی خودت بپز
اون اون یکی بعد منو نمیشناسه
اون دختر با سلیقه و تمیز وجود منو ندیده
همون دختری که حواسش هست شیر گاز وقتی استفاده نمیشه بسته باشه
اون دختری که حواسش هست شبا محافظ تلویزیون هم خاموش شه که برق الکی مصرف نشه
اون دختری که حتی اندازه یک کف دست هم نون خشک درست نمیکنه
یه دونه برنج هم دور نمیریزه
اون دختری که غذای خوشمزه میپزه
اون دختری که ساعتها توی آشپزخونه میمونه و غذا رو هم میزنه
اون دختر رو نمیبینه, تا حالا ندیده
اون دختری رو میبینه که هوله
بداخلاقه
بی حوصله است
ساکته
منزویه
اون از من خسته است
حق داره
اون حق داره
اون از دست این دختر سی و چند ساله اش خسته است
اون میخواد زندگی خودشو بکنه
اون از اینکه من مجرد موندم خسته است
اون نمیتونه درک کنه منی که خودم رو دوست ندارم چطورمیتونستم ازدواج کنم
من از این زندگی خسته ام
من دلم میخواد خونه ی خودم رو داشته باشم
دلم میخواد گاهی پرده ها رو بکشم و توی نیمه تاریک و روشنی فک کنم
دلم میخواد تلویزیون خاموش باشه و از سکوت لذت ببرم
دلم میخواد گاهی صبحها خواب بمونم
دلم میخواد گاهی اگه هوس کردم بتونم تصف شب پاشم و نماز بخونم
بتونم نصف شب پا شم و کتاب بخونم
دلم میخواد بتونم گاهی تا دیروقت بیدار بمونم
دلم میخواد خودم باشم و خودم
چطور بگم
دلم میخواد خودم باشم و خودم
دلم میخواد گاهی تلفنو جواب ندم
دلم میخواد گاهی چندین روز حرف نزنم
احساس بدبختی میکنم
اون احساس بدبختی میکنه
هر روز میگه آرزوی مرگ میکنم از خدا
یکی از دلایل این آرزوش منم
میگه جلوی مردم سرافکنده ام
یکی از دلایل سرافکندگیش منم
من, این دختر سی و چند ساله ی مجردش که باعث سرافکندگیشم
من که باعث شدم آروزی مرگ کنه
من شلخته
من کم حرف
من منزوی
من اخموو
من بی حوصله
اون حق داره
اون میخواد زندگیشو کنه
اون میخواد راحت باشه
حق داره
دلش میخواد توی این سن راحت باشه
نه که نگران این دختر بدرد نخورد و زشت و مایه ی ننگش باشه
آره من مایه ی ننگشم
من مایه ی سرافکندگیشم
من با مجرد بودنم
من با کم حرف بودنم
اون از من خسته است
من از این زندگی خسته ام
دلم میخواد تنها باشم گاهی
حالا دیگه میدونم هیچ وقت کسی دوستم نخواد داشت
چون خودم خودم رو دوست ندارم
دیگه آرزوی یک همدل رو باید فراموش کنم
حسرت مادر شدن رو همین الان نخورم. بذار آروم آروم بخورمش چون غم مادر نشدنم قراره هم نشین بقیه ی عمرم باشه
میخوام تنها باشم
تنهای تنها باشم
وقتی اون نیست کدبانو میشم
فرز و چابک
عین یه همسر نمونه, هر چند همسر کسی نیستم
عین یه مادر مهربون, هر چند مادر کسی نیستم
فرزو چابک میشم
هرروز آشپزی میکنم
هر هفته خونه رو عین دسته ی گل مرتب میکنم
صبح به موقع بیدار میشم
کم میخورم و حواسم به غذام هست
ولی وقتی اون میاد
وقتی از مسافرت برمیگرده
توی خودم فرو میرم
ساکت میشم
دست و پاچلفتی و شلخته میشم
خرابکاری میکنم
موقع غذا هم زدن غذا میپاشه روی گاز
سرم داد میزنه
ظرفا موقع جابجا کردن به هم میخورن و صدا میدن
داد میزنه
حق داره
اینجا آشپزخونه ی اونه
دوست نداره من تو آشپزخونه اش باشم
بارها بهم گفته هرکاری میخوای بکنی برو توی خونه ی خودت بکن
هر غذایی میخوای بپزی برو توی خونه ی خودت بپز
اون اون یکی بعد منو نمیشناسه
اون دختر با سلیقه و تمیز وجود منو ندیده
همون دختری که حواسش هست شیر گاز وقتی استفاده نمیشه بسته باشه
اون دختری که حواسش هست شبا محافظ تلویزیون هم خاموش شه که برق الکی مصرف نشه
اون دختری که حتی اندازه یک کف دست هم نون خشک درست نمیکنه
یه دونه برنج هم دور نمیریزه
اون دختری که غذای خوشمزه میپزه
اون دختری که ساعتها توی آشپزخونه میمونه و غذا رو هم میزنه
اون دختر رو نمیبینه, تا حالا ندیده
اون دختری رو میبینه که هوله
بداخلاقه
بی حوصله است
ساکته
منزویه
اون از من خسته است
حق داره
اون حق داره
اون از دست این دختر سی و چند ساله اش خسته است
اون میخواد زندگی خودشو بکنه
اون از اینکه من مجرد موندم خسته است
اون نمیتونه درک کنه منی که خودم رو دوست ندارم چطورمیتونستم ازدواج کنم
من از این زندگی خسته ام
من دلم میخواد خونه ی خودم رو داشته باشم
دلم میخواد گاهی پرده ها رو بکشم و توی نیمه تاریک و روشنی فک کنم
دلم میخواد تلویزیون خاموش باشه و از سکوت لذت ببرم
دلم میخواد گاهی صبحها خواب بمونم
دلم میخواد گاهی اگه هوس کردم بتونم تصف شب پاشم و نماز بخونم
بتونم نصف شب پا شم و کتاب بخونم
دلم میخواد بتونم گاهی تا دیروقت بیدار بمونم
دلم میخواد خودم باشم و خودم
چطور بگم
دلم میخواد خودم باشم و خودم
دلم میخواد گاهی تلفنو جواب ندم
دلم میخواد گاهی چندین روز حرف نزنم
احساس بدبختی میکنم
اون احساس بدبختی میکنه
هر روز میگه آرزوی مرگ میکنم از خدا
یکی از دلایل این آرزوش منم
میگه جلوی مردم سرافکنده ام
یکی از دلایل سرافکندگیش منم
من, این دختر سی و چند ساله ی مجردش که باعث سرافکندگیشم
من که باعث شدم آروزی مرگ کنه
من شلخته
من کم حرف
من منزوی
من اخموو
من بی حوصله
اون حق داره
اون میخواد زندگیشو کنه
اون میخواد راحت باشه
حق داره
دلش میخواد توی این سن راحت باشه
نه که نگران این دختر بدرد نخورد و زشت و مایه ی ننگش باشه
آره من مایه ی ننگشم
من مایه ی سرافکندگیشم
من با مجرد بودنم
من با کم حرف بودنم
اون از من خسته است
من از این زندگی خسته ام
دلم میخواد تنها باشم گاهی
حالا دیگه میدونم هیچ وقت کسی دوستم نخواد داشت
چون خودم خودم رو دوست ندارم
دیگه آرزوی یک همدل رو باید فراموش کنم
حسرت مادر شدن رو همین الان نخورم. بذار آروم آروم بخورمش چون غم مادر نشدنم قراره هم نشین بقیه ی عمرم باشه
میخوام تنها باشم
تنهای تنها باشم
و من
تو فکر اینم که چجوری عروسی رو بپیچونم و نرم!
دلم خونه ی خودم رو میخواد
دلم همسرم رو میخواد که باهاش سر به یه بالین بذارم
دلم زندگی خودم رو میخواد
خسته ام از تنهایی
خسته ام از بی کسی
خسته ام از تحقیر شدن
همیشه براش مریض شدن دختر زشت بود. میگفت دختر مگه مریض میشه؟؟ مگه مریضیشو به دیگران میگه؟ واسه همین وقتی مریض میشدم و میرفتم دکتر باید یواشکی میرفتم, باید یواشکی قرص مصرف می کردم. یه دوره ای هم قرص برای لاغر شدن خوردم.
انقدر تلویزیون تو گوششون خونده فکر میکنه منم معتادم. قرص مصرف میکنم!!
اون روز خواستم یه کم کم خوری کنم, گفت : چیه چرا غذا نمیخوری؟ باز قرص خوردی؟؟ با قرص خودتو سیر کردی؟؟
بعد بهم گفت: دختری که قرصی بشه به چه درد میخوره؟ تو اگه آدم بودی قرص نمیخوردی, قرصا معتادت کردن, قیافه ات عین معتاداست!!!
بعد من باید این حرفا رو بشنوم بدون اینکه ضربه بخورم. بدون اینکه ناراحت بشم!!!!!!!
درس نمیخونم.
پیاده روی نمیرم.
ورزش نمیکنم.
مرتب تر و منظم تر نمیشم.
فقط همون روش قدیمی زندگی روادامه میدم, همون به هم ریختگی ذهنی, همون دور و بر شلوغ, همون آشفتگی, همون درس نخوندن, همون پرخوری
و هر روز بیشتر از روز قبل از خودم ناامید و بی زار میشم